آخرین جمعه تابستان 93
سلام به همگی.امروزجمعه صبح مامان و بابا تصمیم گرفتن بریم نمایشگاه هوابارونی هم بود.بعدازرفتن ما، عمو امیر ایناو عمه حدیث هم وسوسه شدن وبه ما ملحق شدن.من و محمدطاهاباهم دورزدیم و ازنمایشگاه دیدن کردیم.مامان بابا یه سری خریدکردندویه چیزایی هم واسه من خریدن. تازه ازخواب پاشده بودم خواب آلودبودم من ومحمدطاهاتوی غرفه لوازم التحریرکه عموحامدبرامون دفترخریدبا عکس ماشین مکویین ،که هردوتامون دوسش داریم لباس ورزشی که ازغرفه دوست بابا خریدم که لوازم ورزشی فروشی داره کلی هم تخفیف داد واینم ازبالشت ضد آلرژی که مامان برام خرید ودرآخر،سه بعدازظهرناهارخوردی...
نویسنده :
*مامان فرزانه*
17:28












